یه دونه دیگه!یه دونه دیگه!

یه زمانی هر وقت میخواستم برای چیز مهمی دعا کنم ناخودآگاه می گفتم خدایا این یکی رو بهم بده،دیگه چیزی ازت نمیخوام...ولی از یه جایی به بعد فهمیدم که این داستان هیچ وقت تمومی نداره...از اون موقع هر وقت خواستم دعا کنم گفتم خدایا اینو بهم بده لطفا!ولی من بعدا هم هزار تا چیز دیگه ازت میخوام!


منبع این نوشته : منبع
دونه دیگه ,گفتم خدایا

صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود!

فروشگاهی را در خیابان نیاوران تصور کنید،پر از بادکنک های هلیومی،با تابلویی بزرگ و سفید و روشن،با حروفی که شادترین رنگ های دنیا را دارند و هم نشینی شان واژه ی شادی لند  و در پرانتزی کوچک،وسایل تولد را ساخته...

پسر بچه ی 6،7 ساله ای را با موهای ژولیده و لباس های دو سایز بزرگ تر تصور کنید که ساعت 11 شب بین ماشین های ایستاده در ترافیک نیاوران فال می فروشد و طوری ایستاده که اگر کسی بخواهد در قابی تصویرش کند،بک گراند پسرک فال فروش،تابلوی رنگارنگ فروشگاهی می شود که وسایل شادی می فروشد!

این قاب از متناقض ترین تصاویری بود که دیدم،اون قدر که می شد به جای جمله ی "صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود" که توی دبیرستان به عنوان مثال واج آرایی سین و متناقض نما برای تدریس استفاده میشد،باهاش پارادوکس رو تفهیم کرد!


منبع این نوشته : منبع
سرسرا پیچیده ,سنگین سکوت ,صدای سنگین

دل آزردگی به وقت نیمه شب!

ساعت یک ربعی از نیمه شب گذشته باشد،سرت توی کتاب ها باشد و وای فای گوشی روشن،صدای نوتیفیکیشن تلگرام بیاید،گوشی را چک کنی،ببینی برایت از یک دوست قدیمی پیام آمده،خوشحال شوی که سراغت را بعد از مدت ها گرفته...بعد پیام ها را بخوانی:

+سلام فرزانه جان خوبی؟

+میتونی به یکی رای بدی؟

+پیام فوروارد شده از یک کانال موسیقی با رای گیری بین چند خواننده

+به فلانی رای بده لطفا!

+برای دوستات هم بفرست!


و من؟بهت زده احوال پرسی فرمالیته اش را جواب دادم و گفتم به فرد مورد نظرش رای میدهم!

حالا هم همچنان بهت زده ام که آدم چطور رویش می شود بعد از ماه ها بی تفاوتی به تماس های کسی،ناگهانی و بی وقت برای چنین درخواستی به کسی پیام بدهد؟!

اصلا به قول سهراب،ما هیچ!ما نگاه!

پ.ن:من به پایداری روابط معتقدم،به اینکه حتی اگر قرار است بودن ها عاریه ای باشد،در حد قلب ها و گل ها و استیکرهای قربان صدقه ی تلگرام،در حد این گاهی بی ارزش ترین قلب های دنیا،همیشگی باشد!که حداقل تلخی حقیقت اینطوری مهیب به صورت آدم نخورد!که فکر نکنی در نیمه ی یک شب زمستانی برای این به یادت می افتند که به فرد مورد نظرشان رای بدهی!


منبع این نوشته : منبع
پیام ,نیمه

شکوفایی استعدادها!

دلبر شیر ترش دوست داره و عطر بولگاری میزنه!و با بوی عطرش کار و کاسبی همه ی بوتیکا رو تخته کرده!

جمله مشعشعی که خوندید نمونه ای از ده ها رمزی هست که من و دوستم بر آن شدیم که برای حفظ کردن اسم باکتری های میکروب شدیدا سخت و نچسب کاربردی اختراع کنیم!
دلبر رمز لاکتوباسیلوس دلبروکی هست و بولگاری رمز لاکتوباسیلوس بولگاریگوس که هر دو به میزان زیاد در شیر ترش وجود دارن و سنتز بوتیریک اسید(که رمزش بوتیکه) رو مهار می کنن!!!!
D:
امتحان کذایی این درس دیروز بود که به خیر گذشت!

منبع این نوشته : منبع

چشم هایش!

داستان های مترو تمامی ندارند..مدام آدم های جدید می بینی و تیپ های متفاوت و شکاف عظیم اختلاف طبقاتی که حتی طی پنج ایستگاه هم توی چشم آدم می زنند..
امروز باز سوار مترو بودم،خانم سی و چند ساله ای از بچه اش می گفت که صرع دارد...از صاحبخانه ای که بیرونش کرده و از اینکه کلیه و چشمش را برای فروش گذاشته...
می دانید کاری به راست و دروغش ندارم...متاسفانه دروغگویی هم کم نیست و اصلا کاش این بار دروغ باشد...اما حرف فروش اعضای بدن حالم را خراب می کند و در تمام مدتی که آن خانم از فروش چشم می گفت خدا را شکر می کردم که کلیه را می شود فروخت و چشم را نه!

منبع این نوشته : منبع

موز!

دبستانی که بودم در مدرسه ای دولتی درس میخواندم،از هر طبقه ای دانش آموز داشتیم و موز میوه گرانی محسوب می شد...یادم هست که مسئولین مدرسه مدام می گفتند مبادا موز بیاورید،شاید کسی دلش بخواهد و توان خریدنش را نداشته باشد...!دیروز رفته بودم میوه فروشی،خرید کردم و آقای میوه فروش پول خرد نداشت که بقیه پولم را بدهد،به جایش موز داد!فکر کردم طفلک موز!چه زود از میوه ی به اصطلاح لاکچری!به پول خرد بودن رسیده!!!

بگذریم...این همه مدت گذشته و عدل امشب که فردایش امتحان ژنتیک عملی داشتم آمده وبلاگ می نویسم!آن هم درباره چه چیزی!موز!D:

چقد حرف بوده و ننوشتم...انگار یک وقت هایی زبان آدم از ازدیاد احساسات چند جهته اش بند می آید!



منبع این نوشته : منبع
میوه

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست...

یه وقتایی تو زندگی هست که میدونی چی میخوای یا حداقل فکر می کنی میدونی چی میخوای و از ته دلت آرزوش می کنی...

ولی یه وقتایی هست که نمی دونی چی دوست داری!حتی دیگه این که چی دوست داری برات مهم نیست!مسئله اینجاست که نمی دونی چی به صلاحته!چی درسته؟!


پی نوشت:شهر خالیست ز عشاق مگر کز طرفی

دستی از غیب برون آید و کاری بکند!"حافظ"



و هر چند که به این پست ربطی نداره...ولی چقدر ناراحتم برای مردم کرمانشاه...برای انقدر ناگهانی آوار شدن دنیا روی سر مردم...


منبع این نوشته : منبع
دوست داری

وبلاگ های طفلکی!

می دانید،دلم برای وبلاگ ها می سوزد،دلم برای وبلاگ ها خیلی خیلی می سوزد...

چندسال پیش دوستی که دقیقا یادم نمی آید که بود در پستی نوشته بود که آدم ها نه به اندازه ی عکس های اینستاگرامشان شادند و نه به اندازه ی پست های وبلاگشان غمگین...با این قضیه کاری ندارم اما،آدم ها ندرتا ناراحتی هایشان را در ایستاگرام به نمایش می گذارند،به گمانم این مسئله کمی به ماهیت شاد عکس و کمی هم به این برمی گردد که ما در جایی که ما را با هویت واقعیمان می شناسند بیشتر از همیشه مرتکب خودسانسوری می شویم...

اما وبلاگ ها،این تسکین دهنده های مهربان،اکثرا بار غم های ریز و درشت صاحبانشان را به دوش می کشند...نه این که مقصودم این باشد که تمام عکس های شاد اینستاگرام را زیر سوال ببرم،نه این که بخواهم آن را دروغ بشمارم و وبلاگ ها را راستین!ابدا!اینستاگرام برش شادی از زندکی آدم هاست،وبلاگ برش آرام تر و غم انگیزتر زندگیشان!اما راستش را بخواهید هر چه زمان می گذرد بیشتر ایمان می آورم که وبلاگ نویسی آرامش بیشتری به آدم هدیه می کند،وقتی نه درگیر رودربایستی هستی،نه سین کردن و نکردن،لایک کردن و نکردن و هزار اطلاعات دیگری که مثلا ارمغان تکنولوژی برای بشر بوده،اما بلای جانش شده!



منبع این نوشته : منبع
وبلاگ ,برای وبلاگ