حالا فوق لیسانس یعنی چی؟یعنی فوقش لیسانس داره؟D:

نوشتن سلاح منه....این جمله ی نگاره،ولی در مورد منم صدق می کنه...نوشتن جز بزرگی از منه،برام سلاحه،گریزه،پناهه،مقاومته....و ننوشتن اذیتم می کنه...نیم بند نوشتن بیشتر...

این که تو بیدمشک خوبم کم بنویسم آخرین چیزیه که میخوام،اونم وقتی که این روزها انقدر به نوشتن وابسته شدم و انقدر نوشتنی دارم که یه دفترچه کوچیک رو همه جا دنبال خودم می کشونم که چیزی رو از دست ندم...

خیلی زیاد درگیر بودم این مدت و چند هفته بود که واقعا یک روز خالی هم نداشتم،صد البته که خدا رو هزاران بار شکر دغدغه های خوبی بود...یکیش قبولی ارشد...(: تو دانشگاهی که خوابش رو هم نمی دیدم...

خدا رو شکر....سعی می کنم بیشتر بنویسم(:


منبع این نوشته : منبع
نوشتن

آبنبات

یه دختر بچه ی هفت هشت ساله بود،دستفروشی می کرد...

گفت خاله آدامس می خری؟

گفتم نه عزیزم مرسی

یادم اومد یه کمی آبنبات دارم،دستم رفت تو کیفم

خوشحال شد،گفت می خری؟

گفتم نه عزیزم ولی بیا بهت آبنبات بدم

مشت پر آبنباتمو گرفتم جلوش،برداشت،آبنباتا خوشگل و خارجی بودن،خییلی خیلی خوشگل

نگاهشون نکرد حتی...بی احساس گذاشتشون توی جیبش،دوستش که اومد به اون هم از آبنباتای خودش داد...بلد نبودن قشنگ باز کنن آبنباتا رو...دلم سوخت...خیلی دلم سوخت...برای ذوقی که باید تو چشماشون می بود و نبود....برای چیزی که نباید ازش محروم می بودن و بودن....


منبع این نوشته : منبع
آبنبات ,خری؟ گفتم

have enough courage to start and enough heart to finish

به فتح ماه فکر می کردم،به تلاش عظیم فتح کردنش،به اون همه رویا،اون همه آرزو،اون همه امید...
به فتح ماه فکر می کردم..به اینکه سودای فتح ماه برای دستیابی به ماه نبوده،برای این بوده که دل بشر آروم بگیره...
فکر کن!ماه رو فتح کنی که پاهات محکم تر رو زمین باشه...!

منبع این نوشته : منبع

چند هزار بار گوش داده باشم خوب است؟



که محرابم بگرداند...

خم آن دلستان ابرو....


منبع این نوشته : منبع

ظهر تابستان است...

تکیه داده بودم به پشتی صندلی مترو و جوشن کبیر گوش میدادم،مثل همه ی وقتایی که اعصاب سمپاتیکم به پاراسمپاتیک غلبه پیدا کرده و قلبم تلاش می کنه حیاتم رو شدیدتر به رخم بکشه...

یه پسر بچه ی دستمال فروش رد میشه،اعتنا نمی کنم،چند ثانیه بعد میگم آقا پسر!بیا یه لحظه!

-دستمال هات فال هم  داره؟

-بله

خب پس من اینو برمیدارم...و همزمان تنها بسته ی قرمز دستمال رو از لای دستمال هاش بیرون می کشم و پولو می گیرم سمتش.هنوز باز نکردم بسته ی دستمالو،ازش می پرسم حتما فال داره دیگه؟

-آره آره داره،میخوای باز کن نگاه کن...

-باشه،دستت درد نکنه...


پسرک میره و من همزمان که بسته رو باز می کنم به سوال خودم خندم می گیره!حتما فال داره دیگه؟

سه تا دیوان حافظ تو خونه دارم!همین الان هم دیوان کامل تو گوشیم هست!چی شده که سر ظهر دارم تلاش می کنم از وجود یه برگه ی کوچولوی فال حافظ تو یه بسته ی دستمال هزار تومانی با خبر بشم؟!

برگه ی فال رو می کشم بیرون،غزل محکمیه...مصممه!دو بیت اولش رو نوشته،بیت بعدی رو خودم حفظم:ناصح به طعن گفت برو ترک عشق کن!/محتاج جنگ نیست برادر!نمی کنم!!

به تصویری که بقیه از من می بینم فکر می کنم و لبخند می زنم،دختر بیست و یکی،دو ساله ی ریز نقشی که با مانتوی صورتی،روی صندلی های مترو نشسته،خستست،داره یه چیزی گوش می کنه و سر ظهر یه روز داغ مرداد دنبال فال حافظ می گرده و تنها دستمال قرمز زنگ پسرک فروشنده رو بر میداره!

فکر می کنم چه کلیشه ای!(: مثل فیلمای عاشقانه ی دهه هفتاد و هشتاد!که اونایی که دلشون جایی گیر بود فال می خریدن و من؟تا سال ها فکر می کردم چرا آدم باید به چیزی پول بده که خودش می تونه با باز کردن کتاب بخونه؟!(:


پ.ن:آنان که شمردند مرا عاقل و هوشیار

کو تا بنویسند گواهی به جنونم؟   (:    "سعدی"


منبع این نوشته : منبع
دستمال ,بسته ,حافظ ,داره دیگه؟

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست....

آقای "ق" مسئول خدمات کلینیکه،همیشه بهم میگه خوب درس بخونیا!

هیچی بهتر از درس نیست!میگم چشم!

ادامه میده:من اگه برگردم به هفت هشت سالگی فقط درس می خونم!

با لحن سرحال و امیدواری میگم خب درس بخونید الان!میتونید به صورت پاره وقت ادامه بدین!

میگه نه بابا!آدم کی میتونه با زن و دو تا بچه و یه مادر مریض درس بخونه؟!

میگم:آخی بچه دارین؟چند سالشونه؟میگه بزرگه دو سال،کوچیکه دو ماه...

لبخند میزنم،میگم خدا نگهشون داره براتون...

فرداش میشنوم که آقای "ق" داره درباره کمیاب شدن پانسمانای دخترش حرف میزنه...فکرم میره سمت ای بی....دعا می کنم اشتباه کرده باشم...ولی اشتباه نکردم...

دختر دو سالش ای بی* داره...اعصابم خورد میشه...عذاب وجدان می گیرم که با اون لحن پر انگیزه بهش گفتم الانم میتونید ادامه بدین....فکرم میره سمت دختر دو ماهش...دعا می کنم حداقل اون ای بی نداشته باشه....نداره!نفس حبس شدم رو آزاد می کنم....

آقای "ق" سی و پنج سالشه...فقط سی و پنج سال...

*ای بی یا اپیدرمولیزیس بولوسا به طور خلاصه نوعی بیماری پوستی ژنتیکی هست که در اون پوست نسبت به معمولی ترین اصطکاک ها حساسه،شکنندست و خیلی زود تاول میزنه...بیماری دردناکیه و پانسمان های خاصی داره که برای جلوگیری از آسیب بیشتر استفاده میشه...


پ.ن:عنوان مصراعی از یکی از زیباترین غزل های سعدی


منبع این نوشته : منبع
میگم ,آقای ,فکرم میره ,ادامه بدین

آن معدن ملاحت و ...!

روی یه دیوار باریک ایستادم،یه طرف دیوار منطقمه....اون طرفش احساسم...پشت سرم چیزی نیست!

جلوم؟کاملا مه آلوده...مه غلیظ!منطق و احساسم با هم در تقابل نیستن!

منطقم بهم میگه:فعلا که چیز اشتباهی جلوت نیست!برو دنبال احساست!

احساسم میگه:ببین منطقت هم منو تایید می کنه!بیا دنبالم!

هیچی ظاهرا اشتباه نیست!ولی همه چیز نامعلومه!همه چیز به جز نوری که به زحمت کمی از مه رو شکسته و از دور شبیه همون چیزیه که من میخوام....

من؟سعی می کنم یه جوری جلو برم که منطق و احساسم رو به روی هم قرار نگیرن...یه طوری که زور هیچ کدوم به اون یکی نرسه...!و حفظ تعادل این دوتا،نمی دونم در ردیف چندم اما قطعا از نظر سختی در حد کار در معدنه!


منبع این نوشته : منبع
احساسم